X
تبلیغات
اندر احوالات من و مادرشوهرم
































اندر احوالات من و مادرشوهرم

خاطرات من و مادرشوهر جوانم

حدس فرشته جون درست بود

هرکجا باشیم یا پیش هرکی فرقی نداره پدرشوهری صدام میزنه

حــــــــــــــــــــــاج خانومممممم

فقط هم ایشون منو با این لحن صدا میزنه هیچ کس حتی نزدیک ترین ها هم منو حاج خانوم صدا نمیزنند

دوست دارم گاهی حاج خانوم صدام کنند

اینطوری خودم یادم میاد که چه مکه ی دلنشینی رفتم

نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1392ساعت 0:57 توسط عروس خانم(شمیم)| |

ديروز كه رفته بودم پايين مادرشوهري ميگه يكي اومده به برادرشوهرت گفته اين خانمه كه عينكيه اينجا كار ميكنه خواهرته؟(چند روزيه دوباره ميام سركار، منو و خواهرشوهري گلم محمدمم ميره پيشه مادرشوهري)

برادرشوهرم گفته مي خوايي چيكار كني؟

گفته بگو كار دارم

برادرشوهرم فهميده منظورش چيه گفته مي دونم چي مي خوايي بگي برو عقلت رو صدا كن اون زن داداشمه يه بچه هم داره

مادرشوهري مي خنديد و ميگفت اومده بود برات خواستگاري

...........

برادرشوهري چند وقت پيش بهم گفت كه براش آستين بالا بزنيم و....

به مادرشوهري ميگم چرا نميايي بريم براش خواستگاري؟

مادرشوهري: كسي كه برا خودش خواستگار مياد كه نميره خواستگاري ِ يكي ديگه

من:

به مادرشوهري ميگم اگه خواستيد بريد من نميام شما با خواهرشوهري بريد

مادرشوهري: نه... اصلا... من تنها نميرم

ميگم تنها نيستي كه با خواهرشوهري بريد

مادرشوهري: نه خودمون دوتا ميريم تو هم بايد بيايي من روم نميشه(قربون مادرشوهر گلم برم كه خجالتيه)تازه براي شما هم كه اومديم من از خجالت آب شدم...

دعا كنيد ما هم جاري دار بشيم تا مسوليتي كه برادرشوهري بهم داده سبك بشه(بهش قول دادم بقيه رو راضي بكنم كه پا پيش بگذارند)

از اينها كه بگذريم.....

 تا حالا گفتم كه پدر شوهرم منو چي صدا مي كنه؟

هر كي درست حدس بزنه جايزه داره

منتظر حدس هاتون هستم خواننده هاي گله من

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392ساعت 10:30 توسط عروس خانم(شمیم)| |

سلام به همه خواننده هاي عزيز كه اينقدر منو با نظراتشون شرمنده كردن

زهراجون از ان شاالله كه شما هم سفيد بخت ميشي عزيزم

فائزه جون آدرست عوض شده بود نتونستم بيام پيشت

مامي جون باور كن بايد كلي فكر كنم تا رمز يادم بياد چشم برات ميگذارم

و اما ادامه جريان:

بعد از اينكه اومديم خونه و آبها از آسياب افتاد نشسته بوديم با مامانم اينا و مادرشوهري و... بحث افتادن اينجانب از ويلچر باز يادآوري شد كه مادرشوهري گلم پرده از اسرار برداشتند و من به شدت جلوي خنده ام رو مي گرفتم و بي فايده بود و از درد بخيه به خودم ميپيچيدم

گويا همون لحظه كه من مي افتم زن مسني كه از كاركنان بيمارستان بوده بلند ميگه: خوب شد؟همينو مي خواستيد؟

من كه نشنيدم ولي مادرشوهري شنيده بود و مي گفت تو اون لحظه هم خنده ام گرفته بود هم نگران تو شده بودم

خلاصه كه حسابي حالم جا اومد

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392ساعت 12:32 توسط عروس خانم(شمیم)| |

بعد از وقت ملاقات، آبجيم و خواهرشوهري و عمه بزرگم پيشم موندن تا غروب و قرار شد مامانها شب بالاسرم باشند... خواهرشوهري كه از شوق و ذوقش سر از پا نمي شناخت

آبجيم هم كارهاي ني ني رو ميكرد(حسين كوچولوش هم گذاشته بود پيش مامانم)

اتاقمون خداروشكر خلوت بود، يه اتاق سه تخته بود كه منو و خانمي كه صبحش باهم حرف زديم فقط توي اتاق بوديم

وزن محمدم ۲كيلو و ۸۶۰گرم بود و قدش ۴۸س

يه ني نيه ريزه ميزه و ناز

تخت كناري رو گفته بودن كه بچه ات پسره ولي دختر بود از اونجا كه بچه اولش پسر بود خوشحال بود ولي شوكه هم شده بود

شب مادرشوهري و مامان اومدن

بيشتر اگه كاري داشتم به مامانم مي گفتم ولي وقتي مي خواستم از تخت بيام پايين به مادرشوهري گفتم شما بيا بهم كمك كن(مادرشوهرم مثل خودم قد بلند و هيكليه و مامانم قدش كوتاه تر از من و ضعيف تره) چون تخت بلند بود راحت تر مي تونستم با كمك مادرشوهرم بيام پايين

دستهام روي شونه هاش بود و راه مي رفتم ولي وزنم رو روش ننداختم مي دونستم كه كمرش درد ميكنه

همه دردها رو به جون مي خريدم كه كسي اذيت نشه

مامانم قبلا مي گفت زن داداشت كه لاغرشده بود خيلي سخت از تخت اومد پايين تو چيكار ميكني، اون شب من حتي از خانم تخت كناريم هم كه لاغرتر از من بود خيلي خيلي راحت تر اومدم پايين...

به نظرم توي اين مورد ترس بر درد مي افزايد...

خانمهايي كه مثل من رفتن زير تيغ عمل ميفهمن من چي ميگم

نمي دونم اثر سوره انشقاق بود يا دعاهايي كه براي راحتي زايمان قبلا خونده بودم چون فقط لحظات اول درد داشتم و اونقدر درد نكشيدم و خوب و راحت بود

وقتي مرخص شدم مامان و بابام محمد رو بردن براي زدن واكسن و همسري رفت كارهاي ترخيص رو انجام بده و منم روي ويلچر با مادرشوهري منتظر اومدن همسري بوديم، بيمارستان دوتا درب خروجي داشت كه يكي با‌ آسانسور مي رفت و يكي راهش خيلي نزديك بود و از ته بخش به بيرون راه داشت

جاي دشمنتون خالي يكي از خانمهايي كه توي بيمارستان كار ميكرد و از قبل با هم آشنا بوديم گفت از اين در كه نزديك تره برو(دوستي دوستي مي كنَند پوستي همينه)مي خواست لطف كرده باشه بنده خدا؛ بابام هم همينطور سفارش از اونطرف بيا حالا نمي دونست كه اونجا رو خراب كردند و پله براش ساختند

آقا ما رفتيم و همسري رفت ماشين رو آورد و مادرشوهري ويلچر رو تا دم در برد. بيرون كه رفتم همسري گفت اينجا چندتا پله داره ها...

همسري ويلچر رو از مادرشوهري گرفت و رسيديم به سراشيبي كه براي ويلچر بود و سرازير كه شدم فهميدم كه سرعت زياد شد و همسري يهو گفت دستتو بگير به چرخ... ولي ديگه دير شده بود و من كه مي دونستم از روي ويلچر مي افتم خودمو آماده كردم و از توي ويلچر افتادم روي زمين....

چهار دست و پا افتاده بودم و همسري كه از اين موضوع شديد نگران و عصبي شده بود مدام مي گفت چيزيت نشد مي خواست زير بغلم رو بگيره كه چهره اش رو ديدم و دلم بيشتر به حال همسرم سوخت كه دلشوره توي چهره اش موج ميزد و مادرشوهري هم اومد و زير بغلم رو گرفت

از شانس من اون روز باد سرد و شديدي هم مي وزيد

با اين كه ترسيده بودم نكنه جاي بخيه هام چيزيش شده باشه به همسري مي گفتم چيزيم نيست تو برو همسري رفت كه ويلچر رو بده و منم از پله ها اومدم پايين و با كمك مادرشوهري سوار ماشين شدم

گردن و كتفم شديد درد گرفته بود من جلو نشسته بودم و مادرشوهري پشت سرم بود مادرشوهري گفت چيزيت نشد؟ گفتم كه گردن و كتفم درد ميكنه برام ماسا‍ژ داد و گفت باد بهش خورده عرق داشتي سرماخورده...

بابا و مامانم كه فهميدن من افتاد مي گفتن چرا مواظب نبوديد گفتم شما گفتيد از اونطرف بيا مامانم هم ميگفت بابا كه نمي دونست اونجا رو خراب كردند

همسري هم ناراحت شده بود كه چرا بهشون گفتي كه افتادي(عزيـــــــــــزم...همسري مي گفت از قصد كه ننداختمت)

چه روزي بود اون روز...

خلاصه من كه ديگه آب از سرم گذشته بود و حسابي ترسم ريخته بود خيلي زود از جام بلند شدم و بدون كمك كسي پسر خوشگلم رو بغل ميكردم و.....

جريان افتادن من و خنده هاي مادرشوهري در پست بعدي....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 11:11 توسط عروس خانم(شمیم)| |

سلام به همه خواننده هاي عزيز

بالاخره همه سختي ها گذشت و وقت زايمانم شد

از قبل به مامانم و مادرشوهرم گفته بودم كه صبح زود هيچ كدوم نمي خواد با من بياييد؛ با همسري خودمون ميريم و وقتي رفتم اتاق عمل زنگ ميزنم كه شماهم بياييد(از قبل ديده بودم كه كسايي كه نوبت سزارين دارند همراهاشون از كله صبح تا ظهر بايد توي بيمارستان علاف بشن)

شب زايمان هم مثل بقيه شبها آروم و بيخيال خوابيدم و صبح زود بعد از نماز آماده رفتن به بيمارستان شديم كه ديدم مادرشوهري اومد بالا و از زير قرآن ردمون كرد و وسايل رو كمكمون آورد پايين؛ بنده خدا چند بار گفت باهات بيام گفتم نه بياييد اذيت ميشين كاري كه ندارم خودمون زنگ ميزنيم كه بياييد.

رفتيم بيمارستان(توي راه دستم رو گذاشته بودم روي دلم و مي گفتم محمدم داريم ميريم كه تو رو از ماماني جدا كنند اين آخرين لحظات يك نفسي ست)

مدت زماني كه توي ماشين منتظر بودم تا همسري تشكيل پرونده بده نگاهم افتاد به قرآن جلوي ماشين و يادم اومد كه زنداداشم كه دو هفته زودتر از من زايمان كرده بود بهم گفته بود سوره انشقاق رو براي راحتي زايمان ۷بار بخونم از فرصت استفاده كردم و خوندم و آخرين بار معنيش رو هم خوندم اونقدر دلنشين بود كه قبلم رو آروم تر از قبل كرد

رفتم زايشگاه و پرونده ام رو دادم بهم گفتند الان يه دكتر ديگه عمل داره تو نوبت بشين تا خودمون صدات مي زنيم

با همسري نشسته بوديم كه ديدم مامان و بابام اومدن

به مامانم گفتم كه چرا زود اومدين كاري نداريم ولي خدايي ته دلم از حضور مامانم خوشحال بودم

يه كم گذشت ديدم مادرشوهرم هم كه نگراني توي چهره اش موج ميزد از راه رسيد به ايشون هم گفتم چرا اومدين مادرشوهري: من ديشب هم از دلشوره خوابم نبرد الان هم به بابا گفتم منو ببر بيمارستان گفت صبر كن نيم ساعت ديگه مي برمت منم گفتم خودم ميرم دلم شور مي زنه نمي تونم صبر كنم آ‍ژانس گرفتم و اومدم

خانمي كه كنار من نشسته بود بچه دومش بود گفت: نمي ترسي؟ منم خنديدم گفتم نه براي چي بترسم

نه كه يه بار ديگه هم رفته بودم اتاق عمل

خلاصه كه رفتيم اتاق عمل و فشار من رفت بالا و بيهوشم كردند(وقتي ديدم به جز دكتر خودم يه دكتر مرد هم هست از بس حرص خوردم فشارم رفت بالا؛ به پرستاري كه بالاسرم بود گفتم فشارم هيچ وقت بالا نمي رفت گفت استرس داري گفتم نه گفت چيزي نيست...)

لحظه اي كه به هوش اومدم رو هرگز فراموش نمي كنم توي اتاق ريكاوري صداي گريه يه نوزاد مي اومد و داشتند مي گفتند بايد بيهوشش كنيم

ناخودآگاه بغض سنگيني چنگ زد به گلوم و دلم لرزيد و با هزار تلاش پرستاري كه اونطرف تر بود رو صدا زدم:

خ...ان...وم خان...وم خانوم بچه ام كجاست

پرستاره با لبخند گفت توي زايشگاهه نگران نباش حالش خوبه خوبه

قلبم آروم گرفت و بغضم گلوم رو ول كرد

اون لحظه با همه وجودم حس زيباي مادري رو تجربه كردم چقدر دلم براي اون لحظه تنگ شده.....

از اونجايي كه من حسابي ورم كرده بودم و وزنم زياد شده بود از قبل به همسري سپرده بودم كه وقتي عملم تموم شد زنگ ميزني به داداش هام كه بيان و با خودت منو از تخت بلند كنيد نمي خوام پرستارهاي مرد منو جابه جا كنند

همه اين ريز جزييات رو من وقتي خواهرم زايمان كرده بود ديده بودم

وقتي آوردنم كه تحويل بخش بدن پدرشوهري و بابام و داداش كوچيكم و همسري و مامان ها همه جمعشون جمع بود

پرستاري كه مي خواست منو تحويل بگيره همسايه مادرشوهري اينا بود(جالبه براتون بگم كه اينا ۱۳تا خواهر و برادرن سه تاشون پرستارند دوتاشون معلم اند و... خلاصه همه درس خونده و تربيت هاي خوب دست مامان و باباشون درد نكنه كه ۱۳تا بچه رو خوب تحويل جامعه دادند اينم هنره ديگه)

خلاصه محمدم رو بابام از دست پرستار گرفت و توي راه كه ميرفتيم به سمت بخش توي گوشش اذان گفت و اولين لحظات ديدار منو و محمدم رو هم داداشم فيلم گرفت و مادرشوهري و پدرشوهري و همه خندان و شاد و منم با درد بخيه هام مي ساختم؛ داداش بزگمم اومد پيشم و دستمو گرفت منم محكم دستشو فشار مي دادم كه درد يادم بره(داداش بزرگم مربي بوكس هستش و ماشاالله بدن قوي داره) هرچند دستهام هم هنوز كمي درد داشت

ادامه داستان منو و مادرشوهري باز در بيمارستان در پست بعدي....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 8:26 توسط عروس خانم(شمیم)| |

اون پست قبلي رو خودم كه امروز ديدم جا خوردم چون وقتي اومدم و مطلب گذاشتم ثبت اطلاعات رو زدم و رفتم سراغ كاري امروز كه اومدم مي بينم هيچي نيستشرمنده دوستان پست خالي اشتباهي ثبت شده

نوشته بودم كه از همه خواننده هاي عزيزم ممنونم كه اينقدر به من لطف دارند فكرشم نمي كردم نوشته هام  براتون جالب باشه

دليل غيبت طولاني مدتم استراحت مطلق بارداري بود كه از اول براتون ميگم، اگه طولاني هم بشه كه ميره براي پست هاي بعدي

اول از همه پيشاپيش روز مادر رو به همه مادرهاي مهربون و زحمت كش و دلسوز تبريك ميگم

جريان از اينجا شروع شد كه اينجانب آخرهاي ماه سوم بارداري دچار مشكل شدم و وقتي به دكترم مراجعه كردم گفت بايد يه عمل كوچيك بشي و بعد از عمل هم استراحت مطلق داشته باشي وگرنه بچه ات سقط ميشه، روزهاي اول شهريور بود كه رفتم بيمارستان و ظهر از اتاق عمل اومدم بيرون و مامانم و مادرشوهرمم پيشم بودن، از اونجا كه همراه فقط بايد يك نفر مي موند قرار شد مامانم بره و مادرشوهرم تا غروب بمونه و بعد جاشون رو عوض كنند؛

مادرشوهرم خدايي خيلي خيلي دلسوز و مهربونه، دكترم گفته بود كه تا فردا صبح نبايد از تخت بيام پايين و اين يعني مصيبت(اگه كسي تجربه منو داشته باشه كه مي دونه چي ميگم، از اونجايي كه هر كسي مي تونه اين پست منو بخونه پس توضيح كامل نمي دم)

مدت زماني كه كنارم بود عين پروانه دورم مي چرخيد و مواظبم بود و كارهايي رو هم كه حتي مي دونستم بدش مياد انجام بده رو ازم دريغ نكرد و منم كه خجالت زده ي كامل

يه سري آمپول هم چند ساعتي برام ميزدن كه من بهشون حساسيت داشتم و سريع گلاب به روتون حالت ميگرفتم و مي دونستم كه مادرشوهرم اگه كسيو در اين حال ببينه حال خودش هم بد ميشه و عق ميزنه وقتي آمپول ها رو مي زدن خداخدا مي كردم كه ديگه حالم بد نشه كه بيشتر از اين مادرشوهر بنده خدام اذيت بشه

توي اتاق فقط دوتا تخت بود و بيمار كناريم هم دوتا بالا سري داشت

شب كه شد مامانم اومد كه مادرشوهري بره خونه،بالا سريه تخت كناريم گفت ما از اون موقع تا حالا فكر كرديم مامانه خودته، چه مادرشوهر مهربون و خوبي داري... من:بـــــــــــــــــــــله

وقتي هم كه مادرشوهرم رفت مدام ازش تعريف مي كردن

من مرخص شدم و اومدم خونه

حالا چينبايد هيچ كاري بكنم و فقط كارهاي شخصي

خونه مامانمم كه بهمون دوره و نمي تونه هر روز بياد و مواظب من باشه

در نتيجه كليد خونمون رو داديم به مادرشوهري، بنده خدا با اينكه ديسك كمر و پا درد داشت هر روز صبح وقتي من خواب بودم يواش يواش مي اومد سر ميزد اگه خواب بودم مي رفت و دوباره مي اومد و اكثر مواقع از صداي در بلند مي شدم و مي اومد برامون نهار درست مي كرد و همه چيو آماده مي كرد، سفره رو پهن ميكرد؛ ظرفهاي نشسته رو مي شست و مي رفت دوباره عصر مي اومد و شام درست ميكرد و ظرفهاي ظهر رو مي شست

البته همسري هم در تمام مدت حاملگي خيلي خيلي مواظبم بود

مامان و آبجيم هم مي اومد و خونه رو برام تميز مي كردند(مادرشوهرم فقط آشپزخونه رو جمع و جور ميكرد و آبجيم كه مي اومد كل خونه رو برق مي انداخت)

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 9:41 توسط عروس خانم(شمیم)| |

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 9:37 توسط عروس خانم(شمیم)| |

دیشب باز برادرشوهری یه عالمه بادوم آورده بود

دور هم نشسته بودیم و همسری و برادرشوهری و خواهرشوهری می شکستن و به منو و مادرشوهری هم می دادند

برادرشوهری هرچی می شکست می داد به من

بهش میگم راستی نی نی مون پسره ها(به شوخی)

برادرشوهری: پس بادام ها رو پس بدید

من: باشه بگذار بیادش اگه گذاشتم بهش دست بزنی

برادر شوهری: باشه، همه شاهدید گفت نمیگذارم دست بزنی هرکار دیگه ای خواستی باهاش بکن

من: نخیررررررررررررررررررررررر من اینو نگفتم

مادرشوهر در تمام این مدت:

.

.

تا یادم میاد قدیم ها اگه کسی بچه اش دختر میشد دوستش نداشتن و همه میگفتن بچه باید پسر باشه، خوشحالم که فرهنگمون اینقدر رشد کرده که همه دختر دوست شدند

زنداییمم می گفت کاش بچه شماها دیگه دختر باشه خسته شدیم از بس همه پسر شدن

من: ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشالله

نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 10:57 توسط عروس خانم(شمیم)| |

این چند وقته برادرشوهر گرامی هر وقت باغی، صحرایی، جایی برند که میوه بهش بدن یا خودش بره بچینه بی برو و برگرد برای من هم میاره....

چند روز پیش خونه مادرشوهری بودم، نشسته بودیم با خواهرشوهر و مادرشوهرم که برادرشوهرم از راه رسید و اومد طرف من و دستش رو دراز کرد که یه چیزی از توی مشتش بهم بده، دستم رو گرفتم (اشتباه نکن عزیزم دستم رو صاف نگه داشتم مثل یه ظرف )و اون بادام تازه ریخت توی دستم

بعد به خواهرشوهری و مادرشوهری هم داد

بهش گفتم اینا از کجا اومده؟(توی این دوران سعی میکنم ندونسته چیزی نخورم یا حتی غذایی که مشکوک باشه)

برادرشوهری: دزدیه ،خور

دیدم مادرشوهری داره می خنده و به بیرون اشاره میکنه، یادم اومد از جلوی خونه درخت بادام داریم

منم خنده ام گرفت و گفتم: از این دزدی ها اگه بازم گیرت اومد برام بیار

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 12:47 توسط عروس خانم(شمیم)| |

امروز ظهر می خوام برم خونه مامانم اینا، زنگ زدم به پدرشوهری که اجازه بگیرم و با ماشین ایشون برم:

بعد از احوال پرسی

شمیم:بابا ظهر می خوام برم خونه مامانم اینا اجازه میدین با ماشین برم؟

پدرشوهری: برو ، من کی  تا حالا گفتم نرو؟ اصلا اجازه نمی خواد بگیری، هر وقت خواستی ماشین رو بردار برو.

شمیم: می دونم ولی خوب گفتم اجازه بگیرمدستتون درد نکنه.

نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 13:19 توسط عروس خانم(شمیم)| |

دیروز رفتم خونه مادرشوهری و کمک کردم برای بسته بندی یه عالمه شکلات برای امروز که جشن آقا و سرورمون امام زمان(عج)است...

مادرشوهر:باید چند تا بالش کوچیک درست کنم

شمیم:برای چی مامان خونه ما که نزدیکه هروقت خواست بیاد خونه مامان جونش بالشش رو هم میاره

مادرشوهری:هیچی نگفت

شاید نباید اینو میگفتم 

مادرشوهری چند دست لباس کوچولو برای نی نی و دوتا پتوی کوچولو و یه حوله خیلی خوشگل و.... برای نوه اش خریده که بیشتر از اون خواهرشوهری خیلی ذوق میکنه و مدام لباس ها رو میاره و باز و بسته میکنه و هی ذوق میکنه

کارمون طول کشید و شب شد و پدرشوهری هم اومد

من بودم و مادرشوهری و پدرشوهری

مادرشوهری در حال بسته بندی شکلاتها: سال دیگه یه نفر دیگه هم کمک میکنه تو بهم ریختن؛ یکی باید اونو نگهش داره

پدرشوهر:اولبعد

.

.

چند وقت پیش خواهرشوهری بهم گفت که رفته بودن بازار و لباس بچگونه های خیلی خوشگلی دیدند و... عصر همون روز وقتی رفتم خونشون اومد در گوشم گفت:اون لباس ها که بهت گفتم رو خریدیم بیا یواشکی نشونت بدم

رفتیم سراغ لباس ها که مادرشوهری رسید

مادرشوهری:رو به خواهرشوهری مگه نگفتم به کسی نگو؟

شمیم:خوب من به کسی نمیگم مامانی

خواهرشوهری: من نمی تونستم به زنداداش نگم.... زنداداش ببین چقدر خوشگل اند.....

منو و مادرشوهری:

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 11:56 توسط عروس خانم(شمیم)| |

دیروز خونمون سفره حضرت ابالفضل .ع.  که مادرشوهرم برام نذر کرده بود رو انداختم  البته بیشتر کارهاش  رو خود مادرشوهرم و خواهرشوهرم و مامانم انجام دادن ولی خوب برای منم هم کار فراوون بود

مادرشوهرم بنده خدا وضعیت جسمی به خاطر همون مشکل زنانه همیشگی بهم ریخته بود اما عدس پلو و آش رو خودش درست کرد، خدا میدونه چقدر از این پله ها بالا و پایین رفت همه که رفتند به مادرشوهرم گفتم :حلال کن مامان

یه خانمه رو هم دیده بودیم برای اینکه بیاد و مولودی بخونه و سخنرانی کنه

خداروشکر خیلی خیلی عالی بود

همیشه دلم می خواست به جای اینکه فقط چند تا دعا بخونند و قرآن و بعد بشینند سر سفره یه مطلب مفید دستگیر مهمون هام بشه خانمی هم که اومده بود در مورد معنی آیه آخر سوره نازعات و در مورد صبر صحبت کرد

قسمتی از آیه که میگه الاعشیّهً اوضحها

در آن روز که قیامت را میبینند احساس میکنند که گویا توقفشان جز شامگاهی یا صبحگاهی بیشتر نبوده است

وقتی که در قیامت ما حس میکنیم که بیشتر از یه شامگاهی توی دنیا نبودیم ایا ارزش داره که خدمون رو توی لذات گناه غرق و کنیم و در آخرت که منزل ابدی ماست فقط عذاب بکشیم

کاش از این دنیای زودگذر کمال استفاده رو ببریم و به رشد واقعی و معنوی برسیم

نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 11:35 توسط عروس خانم(شمیم)| |

مشهد بودم که فهمیدم مادر شدم، زنگ زدم به مادرشوهرم و گفتم که فکر کنم یه خبرایی باشه و می خوام بیام از بابا مژدگونی بگیرم. مادرشوهرمم گفت من خودم مژدگونی رو میگیرم

منم از اون ور گوشی هی بالا و پایین می پریدم که نه خودم می خوام به بابا بگم

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 10:19 توسط عروس خانم(شمیم)| |

چند وقت پیش پدرشوهرم اومد روی پشت بوم تا سر درخت های مو رو بچینه...

منم توی آشپزخونه مشغول تمیز کردن فریزرم بودم

دیدم یکی داره میزنه به در تراسمون رفتم دیدم پدرشوهریمه

بعد از احوال پرسی گفتم مامان کجاست؟

پدرشوهری:توی حیاط داره سبزی میشوره، پی کی می خوایی بری یه کمکی براش بیاری

عروس: کمکی... یه همین زودی... کی برم براتون خواستگاری؟

پدرشوهر: مامانت گناه داره یکی رو باید بیاریم کمکش کنه

عروس: چشم چشم به همین زودی

.

.

دیروز توی حیاط مادرشوهری اینا(من بودم و پدرشوهرم و مادرشوهرم و خواهرشوهرم):

پدرشوهری:حاج خانوم چه خبرا؟

عروس: سلامتی فعلا که خبری نیست

پدرشوهری:پس چی شد کمکی مامانت؟

عروس: درست میشه ایشالله فردا شب

عروس رو به مادرشوهری(پدرشوهر با ما فاصله داره و چیزی نمیشنوه): چند روز پیش بابا می گفت کی میری برای مامانت یه کمکی بیاری خسته میشه کارها زیاده منم گفتم میرم... چشم... حالا فردا بیا بالا تا خودم عروست کنم و به بابا بگم که عروس درست کردم برات

مادرشوهری:اون که یکی دیگه می خواد منو نمی خواد

 

نکته: همه این حرفها در حد شوخی بوده.

نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 11:2 توسط عروس خانم(شمیم)| |

از اون هفته کلی از کارهای خونه ام رو می خواستم انجام بدم مثل یه سری جابجایی و مرتب کردن ولی نشده که نشده که نشده.......... جمعه صبح زود از خواب بیدار شدم و دست به کار شدم اما نزدیکهای ظهر مادرشوهرم زنگ زد که بیایید بریم کوه گفتم به همسری بگم.... بعد به همسرم گفتم که من نمیام ولی شما برو

ایشون هم که عمرا بدون من جایی نمیره گفت نه منم نمیرم میرم سوییچ ماشینو میدم به بابا و میگم که خودشون برن...

رفت داد و گفت که ما نماییم

مادرشوهری زنگ زد گوشی رو دادم به همسری تا خودش با مادرش صحبت کنه که بعد از سلام میگه شمیم بیا گوشیو بگیر ببین مامان چی میگه

مادرشوهری: برای چی نمایید؟بیا بریم دخترعموش هم به هوای شما داره میاد دلش خراب میشه

من:نه مامان من کار دارم شما برید

مادرشوهری: مگه می خوایی چیکار کنی بیا بریم من شنبه عصر دخترمو میفرستم بیاد کمکت کنه

من: به سختی و با عصبانیت و فقط و فقط به خاطر همسرم باشه میاییم

.

.

رفتیم معدن طلا جایی که داماد عموش کار میکرد و سنگ طلا دیدیم و رفتیم تو دل کوه یه جای سر سبز و عالی که پر بود از ریواس....

عصر که شد به همسری گفتم بریم

بماند که از اولش هم دلم نبود و فقط حرص میخوردم(وقتی بخوام کاری رو بکنم و نشه عصبانی میشم شدید و دلم می خواد زمین و زمان رو بهم بریزم)

اطرافیان: بیخیال یه روز اومدیم بیرون دلت جوش چیو میزنه؟(حالا سه هفته است ما پشت سر هم داریم میریم کوه)

بالاخره رضایت دادند و راه افتادیم حالا کی رسیدیم خونه؟ هشت و نیم شب اون وقت چی منو همسری هم خونه عموی مادرم دعوت بودیم

رسیدیم خونه بدو بدو کارامونو کردیم و نماز خوندیم و آماده شدیم و رفتیم مهمونی

دیگه من به هیچ کاری هم نرسیدم

تو دل کوه هم یه دل سیر نشستم گریه کردم

جمعه ای شد برای خودش به یادمانی از اون نوعش که هم خوب داشت و هم بد

دیروز عصر هم که کلا از مادرشوهر و خواهرشوهر خبری نبود و امروز اومد پیشم و فهمیدم دیروز با خواهرشوهری رفته بودند آرایشگاه

تصمیم گرفتم دیگه هرگز به خاطر دیگران از انجام کارام نگذرم ماشاالله اونا که از صبح تا شب بیکارند این منم که باید صبح زود بیام سر کار و ظهر نرسیده خونه غذا درست کنم و عصر تا میام یه کاری بکنم یکی برسه خونه ام و....

البته نا گفته نماند دیروز ظهر مادرشوهری سوپ درست کرده بود برای ما هم آورد.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:4 توسط عروس خانم(شمیم)| |

یک هفته ای هست که پدرشوهری با دوستش رفته تایلند

دیروز عصر که من خونه مادرشوهریم بودم و خاله و خانواده اش هم اونجا بودن پدرشوهری زنگ زد به گوشی مامان(برام سخته وقتی مادرشوهرمو مامان صدا میکنم اینجا بنویسم مادرشوهری پس از این به بعد می نویسم مامان) و مامان هم رفت توی آشپزخونه که باهاش صحبت کنه بعد خواهرشوهری رو صدا زد و بعد دوباره گفت بزار شمیم رو بگم بیاد بهت بگه و من رو هم صدا زد و منم رفتم توی آشپزخونه

مامان میگه: بابا زنگ زده میگه چی براتون بگیرم؟ هرچی می خوایید بهش بگید... و خودش رفت پیشه مهمونها نشست

گوشی رو گرفتم و بعد از کلی احوال پرسی گفتم که چیا بگیره و خواهرشوهری هم هی روی یه مورد تاکید میکرد و مدام میگفت به بابا بگو از هرکدوم دوتا بیاره(یکی برای من یکی برای خودش)

وقتی خاله اینا رفتن خواهرشوهری گفت: مامان ما گفتیم هرچی گرفت دوتا بگیره

مادرشوهری:یعنی چی؟ پس من چی؟ خوب می گفتید سه تا بگیره اصلا منو بگو که شما رو صدا زدم

منو خواهرشوهری

.

.

دو شب پیش وقتی زنگ زدیم بهشون دوستش آدرس آی دیش رو داد و گفت بیایید نت تا باهم صحبت کنیم اینطوری هزینه اش کمتر میشه

منو و همسری هم رفتیم نت و آی دیش رو زدیم و... متاسفانه میکروفن ما کار نکرد و فقط می تونستیم صدای اونا رو بشنویم

از اونجایی که من تایپم خیلی تند و تیزه تا اون حرف میزد سریع جوابش رو می نوشتم

عروس(درحال صحبت با دوست پدرشوهری): به بابام بگید خیلی دلم براش تنگ شده کی میاد؟

دوست پدرشوهری(داره با صدای بلند برای پدرشوهری میخونه):عروست میگه دلم برات تنگ شده کی میایی، بابا ایوول عروس خانم

پدرشوهری: میاییم بابا، ۸روز دیگه

.

.

عروس:به بابا بگو برام یه لب تاپ سوغاتی بیاره تا دفعه دیگه که میرید راحت با هم صحبت کنیم

دوست:بیا ببین عروست چی میگه سوغاتی لب تاپ رو افتادی، میگم شمیم خانم نمیشه یه وام برای من جور کنی

عروس: چرا چقدر می خوایید؟

دوست: یه بیست سی میلیونی می خوام که قابل باشه

همسری رو به من:بهش بگو خودش برات لب تاپ بگیره

عروس:باشه یه کاری میکنیم من برای شما وام جور میکنم شما برام لب تاپ بگیر

دوست: باشه شما پولشو بریز به حساب من میگیرم

عروس: اونجوری که قبول نیست نمیشه خودتون سوغاتی برامون بگیرید

دوست:چرا نمیشه، میشه

عروس: نه جدی

دوست: جدی دارم میگم

عروس: اونجا قیمت چنده؟

دوست: تقریبادو میلیونی میشه

عروس:جدی؟ نه گرون هم نمیخوام ما به کم هم قانعیم

دوست رو به پدرشوهری: بابا عروست از اون شهری هاست

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 9:52 توسط عروس خانم(شمیم)| |

اندراحوالات منو مادرشوهرم خبرهــــــــــــــــــــــاست

یک هفته ای میشه که هر روز صبح ساعت ۷ با مادرشوهری دوتایی میریم پیاده روی.

جاتون خالی هوای تمیز و پاک دشتهای سر سبز و درختهای پر شکوفه اونقدر به آدم انرژی میده که تا آخر شب سر حالیم

خواهرشوهری هم اگه بعد از ظهر بخواییم بریم همراهمون میاد و البته پنج شنبه و جمعه ها که مدرسه تعطیله

امروز صبح که صبحانه هم با خودمون بردیم بعد از کلی پیاده روی رفتیم توی زمین های عموی مادرشوهری نشستیم و صبحانه زدیم به بدن و دوباره راه افتادیم.....

اگه بشه یکی دو تا از عکس هایی که توی راه گرفتم رو براتون می زارم ببینید

.

.

سه روز پیش هم بعد از ظهر آش پختم و با مامانم و آبجیم و زنداییم و خاله همسری و دخترش و مادرشوهری اینا رفتیم پارک جلوی خونمون و یکی دو ساعتی دور هم بودیم، خیلی خوش گذشت جاتون خالی

وقتی می خواستیم بریم خونه خواهرشوهری ظرفها رو برد توی خونه و اومد بیرون بعد از خداحافظی وقتی همه رفتند منم رفتم خونمون، بعد از چند دقیقه زنگ در رو زدن وقتی درو باز کردم دیدم خواهرشوهری ظرفها رو برام شسته و آورده بعد هم اومد و آشپزخونه ام رو جمع کرد(من از صبحش کار کرده بودم و حسابی خسته بودم و دیگه نمی تونستم کار کنم) هرچی به خواهرشوهری می گفتم:

آجی جون بیا دست به هیچی نزن من نمی تونم بلند شم کمکت تو هم بیا بشین

خواهرشوهری: مگه من و تو داره خودم سریع جمع میکنم تو نمی خواد کاری بکنی

آی کیف کردم از این خواهرشوهر گلم

.

.

.

یه روز:

خواهرشوهری(زل زده تو صورتم و میگه):دوتا آرزو بکن

عروس:من نی نی دار بشم و تو شوهر کنی

خواهرشوهری:چه آرزویهای خوبییییییییییی، حالا بگو کدوم چشمت

عروس:چپ

خواهرشوهری:نه اشتباه گفتی دوتا مژه پای چشم راستت افتاده

عروس:

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 9:21 توسط عروس خانم(شمیم)| |

نهم فروردین روز تولد حضرت زینب(س) سالگرد ازدواجمون به سال قمری بود و منم چون نتونستم قبل از عید برای همسری تولد بگیرم تصمیم گرفتم یه جشن کوچیک دونفره بگیرم برای سالگرد ازدواجمون

بعد از ظهر خواهرشوهری اومد بالا و بهش گفتم می خوام چیکار کنم و اونم که پایه این کاراست پیشم موند و کمکم کرد...

برای زدن قسمتی از تزیینات نیاز به چهارپایه بود، با خواهرشوهری رفتیم خونشون تا چهارپایه و میزشون که بزرگتر از میز من بود بیاریم بالا

برادرشوهری هم گیر داده بود می خوایید چیکار کنید که دارید اینها رو میبرید! منم باید بیام بالا

منم گفتم زحمت میکشی چهارپایه رو شما برامون بیارید؟

خلاصه که با برادرشوهری و مادرشوهری و خواهرشوهری برگشتیم خونه

حالا برادرشوهری نشسته بود سر سفره هفت سین و از خودش پذیرایی میکرد(برای عید نیومده بود خونمون) منم کلی کار داشتم و با وجود ایشون نمی تونستم کاری بکنم

مادرشوهری فهمید من معذبم یه جوری فرستادش رفت و ما هم دست به کار شدیم

داشتم تزیین میکردم که به مادرشوهری گفتم: قبل از عید می خواستم براش تولد بگیرم نشد منم گفتم حالا سالگرد ازدواج بگیرم، رفتم از مادربزرگم وسیله بگیرم گفت می خوایی چیکار کنی گفتم می خوام جشن بگیرم اونم خندید گفت چه حوصله ای داری تو شمیم بهش گفتم تا جوونیم این کارها رو نکنیم پس کی بکنیم؟

ولی مادرشوهری هیچی نگفت و فقط یه لبخند کوچیک خشک اومد روی لبش

یه لحظه توی دلم یه حسی بهم دست داد پیش خودم فکر کردم مادرشوهری من که پنج سال اول توی خونه مادرشوهرش زندگی میکرده و زود هم بچه دار شده و هیچ وقت نتونسته از این کارا بکنه چی؟

بعد فکر کردم به بهمن سالی که گذشت ۱۱/۱۱/۹۰که قرار بود برای مادرشوهری و پدرشوهری سالگرد ازدواج بگیریم و شب امتحان من شد و با این که کلی با خواهرشوهری برنامه ریزی کرده بودیم نشد که هیچ کاری بکنیم..........

دلم سوخت........

.

اگه خواهرشوهری نیومده بود کمکم خداییش به کارام نمیرسیدم تا من آماده میشدم میز شام رو چید و هرچی ظرف داشتم توی آشپزخونه شست و همه جا رو جمع کرده بود(دستگیره هام رو گذاشته بود جایی که جاش نبود و من دو روز دنبالشون می گشتم) خدا حفظش کنه بعد هم رفت پایین

لباس عروسم رو پوشیدم و شمع ها رو روشن کردم و...

شب بعد از اینکه همسری اومد زنگ زدیم به خواهرشوهری که بیاد و ازمون عکس و فیلم بگیره

اومد بالا و من رفتم پیشوازش تا منو دید با لبخند عمیق گفت: خــــــــــــــــــوشگل کردین

.

بعد از ظهر اینجانب با کلی درد سر کیک درست کردم و خامه اش رو دو روز روش کار میکردم تا درست بشه و همسری گفت من نمی خورم(گلو درد داشت) منم یه تکه بزرگ بریدم برای خواهرشوهری با ژله و... دادم ببره پایین با مامان بخورند

آخر شب هی به همسری میگم یه ذره این کیک رو بخور گفت نمی خورم منم گفتم خوب نخور میدم به آبجیت تا همشو بخوره

همسری میگه: خوبه خواهرشوهرت مثل خودته و همه چی می خوره نه؟

من:

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 8:48 توسط عروس خانم(شمیم)| |

گلها همه با اذن تو برخاسته اند

از بهر ظهور تو خود آراسته اند

بی شک همه در لحظه آغاز بهار

اول فرج تو از خدا خواسته اند

.

.

سلام به همه دوستان عزیزم

عیدتون مبارک

امیدوارم سالی سرشار از خیر برکت در پیش رو داشته باشید

.

بعد از کلی دلتنگی امام رضا(ع) مارو برای زیارت دوساله طلبید و اونم چه طلبیدنی وایییییی که چه کیفی کردم امسال

لحظه تحویل توی صحن بودیم و برای نهار اولین روز سال ۹۱ مهمون غذای متبرک امام رضا(ع)

نزدیکهای ظهر بود که بالاخره خطهای موبایل ها درست شد و تونستیم با خانواده هامون صحبت کنیم

به مادرشوهری گفتم که امروز رو مهمون امام رضاییم

مادرشوهری هم گفت اگه شده به یه قاشق از غذای امام رضا(ع) که متبرک برای من بیار

منم گفتم یه قاشق چیه مامان جون یه غذا کامل براتون میارم

.

.

توی راه بودیم که همسری زنگ زد به مادرش که بره خونمون و سیستم گرمایشی رو روشن کنه(کلید خونمون رو داده بودیم به مادرشوهری)

.

.

ساعت دو نصفه شب از راه رسیدیم

چشمام از حدقه زده بود بیرون

راه پله هامون تمیز شده بود

جارو برقی کنار خونه بود

سبزه عیدمون روی میز بود

یه سری از لباسهامون که نشسته توی سبد بود، شسته و آماده توی سبد بود

انباری توی آشپزخونه ام یه جورایی جا به جایی وسیله داشت که مرتب تر شده بود

فهمیدم بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله کار مادرشوهری خودمه

فرداش رفتیم خونشون.... دیدم دستش رو مچ بند بسته یهو دلم ریخت گفتم چیزی شده؟

مادرشوهری:نه درد میکرد مچ بند گرفتم بستم

عروس: خدا مرگم بده خوب برای چی با این دست دردتون زحمت کشیدید ؟

مادرشوهری:خدا نکنه کاری نکردم

عروس:چرا دستت درد نکنه من نرسیدم خیلی مرتب کنم گذاشتم برای وقتی اومدم

مادرشوهری:می خواستم جارو برقی بکشم دکمه روشن رو زدم چراغش روشن شد ولی جارو نه، منم دست به جاییش نزدم که یه وقت خراب بشه با جارو دستی جارو کردم، سرامیک های آشپزخونه رو هم دستمال کشیدم

عروس:من که جارو زده بودم و رفتم برای چی زحمت کشیدید؟ جاروبرقیم با یه دکمه روی دسته اش روشن میشه... دستت درد نکنه مامان ایشالله که بری زیارت

نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 11:12 توسط عروس خانم(شمیم)| |

دیروز برای مادرشوهری یه آینه کوچیک برای سفره هفت سینشون خریدم

بهش دادم گفتم ببین خوبه مامان

وقتی دید گفت دستت بیست

گفتم رنگش بد نیست

مادرشوهری: نه عالیه دستت بیست

.

.

امروز صبح هم رفتم جای سبزه ام رو دادم به مادرشوهری که ایشون برام سبزه بندازه(به من و خانواده مادریم نمیاد)

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 10:32 توسط عروس خانم(شمیم)| |

دیروز بعد از ظهر با مادرشوهری و خواهرشوهری رفتیم خرید

مادرشوهری اکثر لباسهاشون رو از یه مغازه که آشناشونه میخره، موقعی که می خواستیم از مغازه بیاییم بیرون مادرشوهری گفت:راستی چیزی نمی خواستی برات بگیرم؟

عروس: نه مامان چیزی احتیاج ندارم

مادرشوهری: بی تعارف بیا اگه چیزی می خوایی برات بگیرم

عروس: نه دستتون درد نکنه

آقای مغازه دار(مرد مهربون و خوش طبعیه):حاج خانوم، عروس با رئیس(منظورش همسرمه)میاد اینجا، بعدشم عروس کم خرجی گیرت اومده

مادرشوهری: دستش درد نکنه خدا بیامرزه پدربزرگش رو(اونم از کسبه بازار بود و شهره خاص و عام)

.

.

بعد از بازار رفتیم فروشگاه بهاره که همه جای کشور برپا کردن، ما که چیز خاصی ندیدیم

موقع برگشت خواهرشوهری میگه: اگه گفتید سال دیگه با کی میایی خرید

عروس: با عروس دومی

خواهرشوهری:نه

عروس: نکنه با شکم بزرگ شده ی من؟(باردار بشم)

خواهرشوهری(از عمق وجود لبخند میزنه): نه به دنیا اومده

عروس: نکنه منظور داماده اره ه ه ه

خواهرشوهری: نه با نی نی مون دیگه

مادرشوهری:مگر اینکه تو زودپز بگذاریش که تا سال دیگه راه هم بره

خواهرشوهری: نه راه نمیره ولی بغلش میکنیم بزرگ شده

.

.

و خواهرشوهری همچنان برای خودش خیال های شیرین و دوست داشتنی می بافت به امید روزی که عمه بشه

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 11:17 توسط عروس خانم(شمیم)| |

این روزها مادرشوهری داره خونه تکونی میکنه

پارسال که من همش اونجا بودم کلی از کارهاش رو خودم انجام دادم اما امسال تا الان که اصلا نرفتم کمک، چون به کارهای خودمم نمی رسم

یه دیروز بعد از ظهر رو موندم خونه که کارهامو سر و سامانی بدم که مادرشوهری و خواهرشوهری اومدند خونه امون منم گفتم برای شام بمونند.... خیلی وقت بود نیومده بودند خونمون

ولی قرار شد خواهرشوهری خودش شام رو درست کنه که من یکم به کارام برسم که اونم نرسیدم

داشتم پیاز خرد میکردم، خواهرشوهری کنارم ایستاده بود کفگیر به دست و آماده برای سرخ کردن که گفت: دستت رو نبری

حس کردم که این گفته اش کاملا از روی علاقه بود(چاقوش نو بود و خیلی خیلی تیز دوبار دستم رو بریده بودم و هنوز خوب نشده بود)

خدا روشکر منو و مادرشوهرم و خواهرشوهرم اخلاقمون به هم نزدیکه و خیلی با هم تفاهم داریم

دیشب هم داشتیم سر النگوهای مادرشوهری بحث میکردیم که منو و خواهرشوهری میگفتیم باید عوضشون کنه

همسری:چند روز پیش یکی اومد مغازه برای عروسش سرویس بخره، ۴تا النگو هم از این سنگین ها برداشت برای ۲تا دخترهاش و دوتا عروسش

خواهرشوهری: خوب دیگه مامان شما عروسی میره طلاهاتو عوض میکنی و منو زنداداش هم که دختراتیم سر خریدی باید برامون النگو بگیری

عروس: راست میگه آبجیم

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 10:48 توسط عروس خانم(شمیم)| |

پنجشنبه بعد از ظهر مادربزرگ همسری از کربلا برگشتند

به همسری گفتم که هواشو بگیره که اگه جایی کفشش رو درآورد من زودی بپوشمش(قبل از اینکه برم مکه هم کفش یکی از زائرهای خونه خدا رو کش رفته بودم البته آدم باید طلبیده بشه ولی خوب....)

مادرشوهری داشت با عجله می رفت سمت خونه که بساط چایی رو آماده کنه بهم گفت اگه می خوایی کفشش رو بپوشی نمی خواد بیایی ما کاری نداریم....

منم راهی رو که اومده بودم برگشتم...

از توی جمعیت همسری رو پیدا کردم و میگم ننه کو؟ باهیجان میگه کفش هاش رو ازش گرفتم و پوشیدم و کفشهای خودمو بهش دادم دیدم نمی تونه راه بره دوباره بهش پس دادم

من:دستت درد نکنه خوبه گفتم مواظب باش کسی نپوشه اون وقت خودت پوشیدیاصلا تو که بدون من نمیری کربلا میری؟ نه میری؟

همسری:

.

.

رفتیم تو خونه به مادرشوهری میگم خوب پسرت امانت داری میکنه هاااااااااا

مادرشوهری: چطور؟

عروس:بهش گفتم مواظب باش کسی کفش هاش رو نپوشه خودش رفته کفشها رو پوشیده

مادرشوهری:

 

پی نوشت:نغمه جان باید بگم که من یه وبلاگ دیگه هم دارم که در اون وبلاگ از زندگیم و همسرم وخاطراتم و.... می نویسم می تونی مراجعه کنی ولی این وبلاگ مخصوص مادرشوهرم هست.

خدایا بی تو بودن سخت است...

نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 10:45 توسط عروس خانم(شمیم)| |

شنبه بعد از ظهر خواهرشوهری اومد پیشم و کلی کمکم کرد و آشپزخونه ام رو تمیز کردیم

غروب که شد منم باهاش رفتم خونه مادرشوهری(خودمو برای شام دعوت کردم)

یکشنبه صبح من نهارمو آماده کردمو اومدم سرکار... ظهر که شد پدرشوهری زنگ زد که مامان نهار زیاد درست کرده بیا اینجا از من انکار و از ایشون اصرار که اگه نیایی مامان ناراحت میشه غذا زیاد درست کرده .... خلاصه رفتیم پایین.

عصرش هم مادرشوهری زنگ زد که میخوام شام بزارم میایید اینجا؟(پدرشوهری خروس گرفته بود)

گفتم باشه میاییم

سر سفره جناق آقا خروسه پیدا شد پدرشوهری رو به من: بشکنیم؟

گفتم:بشکنیم

.

.

همون لحظه پدرشوهری بشقابم رو برداشت و یه تکه برام گذاشت و داد دستم یهو خواهرشوهری بلند گفت یادم

پدرشوهری هم دعواش کرد که چرا گفته و خواهرشوهری دل نازکم ناراحت شد بدجور و بغض کرد....

پدرشوهری رو به من قبوله؟

من: نه قبول نیست آبجیم جای من گفت

بعد از شام چایی بردم برای پدرشوهری (دراز کشیده بود و چشمهاش رو بسته بود) منتظر شدم از دستم بگیره، گفت یادمه دستت درد نکنه بگذار زمین

.

.

مامان و بابام امروز میرن مشهد... دیشب به مادرشوهری گفتم یه نامه بنویس برای امام رضا(ع) بلکه مشکلمون حل بشه

مادرشوهری گفت من نمی دونم چی باید بنویسم خودت می نویسی گفتم باشه

قرار شد بریم خونه مامانم اینا و منم یه نامه بنویسم که ببره و لی نرفتیم

شب خواب دیدم که مادرشوهری رفته بود و دکتر و منم باهاش بودم......

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 10:56 توسط عروس خانم(شمیم)| |

پدربزرگم فوت کردند

برای شادی روحش صلوات

.

.

.

دو روز پیش مادرشوهری و خواهرشوهری رفتند یکشنبه بازار....

خواهرشوهری با عجله از توی کیف مادرشوهری یه جفت جوراب بچگونه خیلی خوشگل درمیاره و میگیره جلوی روم و با ذوق نگاش میکنه

منم میگیرم و کلی ذوقش رو میکنم و میگم که خیلی بامزه اند

.

.

.

مادرشوهری اومده پیشم و تصویر اسکرین سیور مانیتورم عکس بچه است

مادرشوهری:اگه ماهم یه دختر مثل این داشتیم غصه امون کم میشد و سرمون بند میشد

عروس: ایشالله

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 10:51 توسط عروس خانم(شمیم)| |

سلام به همه دوستان عزیزم و خواننده های مهربونی که انتقادشون هم برای من شیرینه

ساره خانم گفته اند:

برای طرز تفکرت در مورد مادر شوهرت متاسفم اون همش داره بهت متلک میندازه اما تو نمیفهمی...

خانمی زود قضاوت نکن در مورد مثالی که زدی (همین که بهم گفت هنوز مادر نشدی)، اگه فقط یک لحظه حال و روزش رو می دیدی می فهمیدی که اصلا در شرایطی نیست که بخواد به من متلک بگه، مادرشوهری که تا از در میرم انگار منتظرم بوده و از ته دل زار میزنه و قسمم میده دعا کنم و... متلک میگه؟ نه. مادرشوهری که میدونه عروسش صبحانه نخورده رفته سر جلسه و امتحان بعد اومده سرکار،براش صبحانه میاره متلک میگه؟ اگه فقط دو درصد همینی باشه که شما میگی در اون صورت هم در مقابل کارای مادرشوهرهای قدیم باید شکر کرد که فقط همینه.

من اسم اینهایی که گفتی رو متلک نمیزارم چون در روابط ما بر حسب صمیمت هردو باهم شوخی می کنیم و من اسم اینها رو میزارم نمک زندگی، من با همه وجود درک کردم که مادرشوهرم(نمیگم مثل مادر خودم) ولی دوستم داره و اگه کوچکترین اتفاقی برام بیفته نگرانم میشه و سعی کرده روابطمون مثل یک مادر و دختر باشه

نمی دونم کسانی که میان و مطالب منو می خونند چه طرز فکرایی دارند اما نظر هر کس برای خودش قابل احترامه من تجربه کردم که زندگی اینطوری شیرین میشه

و اما در جواب مخاطب خصوصی: خانمی من این وبلاگ رو ساختم که بگم همیشه روابط عروس و مادرشوهر تیره و تار نیست و خیلی وقتا شیرینه.

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 11:4 توسط عروس خانم(شمیم)| |

برادرشوهری دیروز رفت سربازی

رفتم خونه مادرشوهری اینا

تا از در رفتم مادرشوهری زد زیر گریه.......

رفتم کنارش که آرومش کنم اما بی نتیجه بود

مادرشوهری: هنوز مادر نشدی که بفهمی.....

.

.

.

با همه وجود حرفش رو حس کردم.....

مثل کسی که هنوز عاشق نشده باشه و درد یه عاشق رو نفهمه.....

 

بعدا نوشت:خیلی خیلی ممنون بابت تک تک نظراتتون

بعد از خوندن نظرات کلی فکر کردم.......... به مادرم

به اینکه اگه رفتار من حتی ۲درصد هم خوب باشه فقط نشان دهنده تربیت خوب مادرمه و همه مهربونی ها و گذشت هایی که بهم انتقال داده و درسهایی که از زندگی بهم یاد داده

مادر عزیزم می دونم که یه روز میایی و به وبلاگ دخترت سر میزنی از ته دل می خوام بگم که دوستت دارم و من هرچی که دارم و هستم مدیون شما و خوبی های شمام... از همین راه دور دست بوسم مامان جونم

شما ایمان به خدا رو بهم یاد دادی

شما توکل کردن رو در همه مراحل زندگی بهم یاد دادی

شما یادم دادی که مستقل باشم

شما یادم دادی که در مقابل حرف دیگران گذشت کنم

شما یادم دادی که چطور کدبانوی خوبی برای خونه ام باشم

شما یادم دادی.........

خدا حفظت کنه مادر نمونه ی من

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 11:41 توسط عروس خانم(شمیم)| |

در پس سرد شدن هوا همسری تصمیم گرفت یک عدد بخاری در راهروی منزل بگذاره تا خونه هوا بیگره گرم تر بشه

پدرشوهری که از گاز گرفتگی خاطره بدی داره رو به عروسش:

شمیم بابا شب بخاری رو خاموش کنید و بخوابید اگه بخاری رو خاموش نکرد بگو من اینجا نمی خوابم بیا پایین باشه؟

عروس: چشم باباجون

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 10:47 توسط عروس خانم(شمیم)| |

دیروز طرفهای ظهر عموی مادرشوهری فوت کردند

وقتی تهران بودیم هی گفت بریم من عموم رو ببینم که نشد بره....

دیروز ظهر همسری گفت عموشون فوت کردند

شب ساعت ۱۱بود که از تهران آوردنش اینجا بردنش توی امامزاده ای که اینجاست تا صبح به خاک بسپارنش

من فقط فقط به احترام مادرشوهری رفتم(هم درس داشتم هم خسته بودم) هنوز بقیه اقوام نرسیده بودند

به مادرشوهری گفتم برم کنارش براش قرآن بخونم؟

مادرشوهری:برو دستت درد نکنه

رو به خواهرشوهری:باهام میایی؟

-نه من می ترسم

با یکی دیگه از دخترای فامیلشون رفتیم و پایین پاش نشستیم

اول که نگاه کردم یه لحظه ترس نشست توی وجودم و جریان خون توی رگهام شدید شد

سریع به خودم نهیب زدم: از چی می ترسی؟ مرده ی بیچاره که دیگه دستش از دنیا کوتاهه کاری باهات نداره الان تو باید به دادش برسی... آروم شدم و شروع کردم به خوندن

یس، الرحمن، واقعه، نبا، حدیث کسا، حمد و صلوات

دیگه انگار از هیچی نمی ترسیدم فکر میکردم به روزی که منم میمیرم.... کسی میاد برام قرآن بخونه

هر لحظه که سر از روی قرآن برمیداشتم انگار یکی پشت سرم بود و منم هربار بیخیال تر میشدم...

یه تابوت باریک که با پارچه مشکی پوشیده شده بود

دوتا از دختراش و یکی از پسرهاش رو دیدم دختر کوچیکش هنوز مجرد بود خدا صبرش بده

ساعت ۱۲شد همسری اومد(پسر خاله اش مریضه مونده بود خونه پیشش که تنها نباشه)

بهش گفتم نمیری پیشش(بالای سر جنازه)؟

نگام کرد

گفتم برو یه فاتحه براش بخون

داشت نگام می کرد و از همون دور شروع کرد بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین.....

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 9:59 توسط عروس خانم(شمیم)| |

عجب مادرشوهر جیگری دارم من

صبح رفته بود بیرون برای خرید بهم زنگ زد و گفت فلان وسیله برقی رو پرسیدم قیمتش رو اینقدر میگه به نظرت خوبه بگیرم برای دختری و اونی که براش گرفتم رو خودم دست بگیرم......

منم گفتم نمی دونم باید ببینی مارکش چیه.....

مادرشوهری گفت پس میزاری عصر بیایی باهم بریم ببینی

قربونش بشم که هروقت هرچی می خواد بگیره اکثرا زنگ میزنه و با من مشورت میکنه و حتی یه وقتا چیزی که می خواد بخره رو نمی خره تا من نظر بدم

آی کیف میده که خیلی حسابت کنند

الان جوگیر شدم

چند وقت پیش مادرشوهری پارچه خرید داد به مامانم که براش شلوار بدوزه که هنوز ندوخته

مامانم قرار بود برای منم بدوزه که گفتم فعلا نمی خوام بزار برای عید

منم چون ۸کیلویی لاغر کرده بودم و لباسهام بهم گشاد شدند رفتم و یه شلوار پارچه ای ساده خریدم(احتملا می خواییم بریم سفر راه دور خونه دایی همسری)

حالا پریشب ها که مادرشوهری اینا خونمون دعوت بودند خواهرشوهری اومد و مادرشوهری خیلی دیر اومد

وقتی اومد یه پاکت همراهش بود

رفته بود شلوار خریده بود اونم شلوار لی مشکی آی حال داد بهم........... فکر کن حدس زده بود که حالا حالاها مامانم نمیرسه براش بدوزه و خودمم رفتم آماده گرفتم اونم رفته بود آماده خریده بود

.

.

.

دیشب هم خونه مادرشوهری بودیم و داشتیم با خواهرشوهری ظرفهای شام رو می شستیم که خواهرشوهری گفت به نظرت من چی بپوشم و از این تعریف هاااااااااا

منم دیشب یه مانتو پوشیده بودم تا روی پا و بلند و حالت آستین کیمانویی و گشاد

در ادامه تعریفش گفت: مامان برام یه لباس مشکی برای محرم خرید ولی بهم گشاده اصلا دوستش ندارم من دوست دارم لباسم قشنگ کیپ تنم باشه و ساق دست، دستم کنم و.... توضیحات خواهرشوهری دقیقا نوع لباس پوشیدن من بود

به قول یکی از دوستان فهمیدم بـــــــــــــــــله خواهرشوهری دوست داره مثل من بشه

بعد از اینکه ظرفها رو شستیم و تموم شد مانتوم رو در آوردم و بهش دادم گفتم بیا بپوش ببین چطوریه

.

.

.

یه عادت دیگه که من دارم همیشه سالاد و غذاهام رو تزیین می کنم و جدیدا دقت کردم خواهرشوهری هم هرچی درست میکنه با دقت زیاد تزیینش می کنه

.

.

حتی وقتی من کم غذا می خورم و میگم رژیمم خواهرشوهرم با اینکه لاغره کم می خوره و میگه منم دارم شکم میارم... منم کلی بهش غر میزنم که، تو که خوبی چیزیت نیست

.

خلاصه که گویا خواهرشوهری داره اثر میگیره از من و اخلاقم بدجورررررررررررررر شاید بشه اینجوری خیلی چیزهای خوب رو منتقل کرد

.

.

یادم یه روز از همسری پرسیدم که تا حالا نظر مامانت رو در مورد من پرسیدی؟

گفت نه برای چی بپرسم

گفتم همین طوری دوست دارم بدونم از من راضی هست یا نه

گفت نپرسیدم چون خودش هر جا که تعریف عروس میشه و خاله اینا و... هستن از تو تعریف می کنه و میگه من و عروسم که مثل همدیگه ایم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 12:17 توسط عروس خانم(شمیم)| |